| ساير صفحات: [1] [2] [3] [4] [5] [6] [7] [8] [9] [10] [11] [12] [13] [14] [15] [16] [17] [18] [19] [20] [21] [22] [23] [24] [25] [26] [27] [28] [29] [30] [31] [32] [33] [34] [35] [36] [37] [38] [39] [40] [41] [42] [43] [44] [45] [46] [47] [48] [49] [50] [51] [52] [53] [54] [55] [56] [57] [58] [59] [60] [61] [62] [63] [64] [65] [66] [67] [68] [69] [70] [71] [72] [73] [74] [75] [76] [77] [78] [79] [80] [81] [82] [83] [84] [85] [86] [87] [88] [89] [90] [91] [92] [93] [94] [95] [96] [97] [98] [99] [100] [101] [102] [103] [104] [105] |
در سال 1968 مسابقات المپیك در شهر مكزیكوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یكی از شگفت انگیزترین مسابقات دو در جهان بود.دوی ماراتن در تمام المپیكها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیك. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش میشود. كیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیكی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 كیلومترو 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش میخواست كه این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی كردند و یكی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق كردند. رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میكردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره كرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یكی یكی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند. اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد كه دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر میرسید كه آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری كنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترك میكنند. اما...
بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میكند كه خط پایان را ترك نكنند گزارش رسیده كه هنوز یك دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمیگردند و انتظار رسیدن نفر آخر را میكشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میكنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند
"جان استفن آكواری" است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، كه ظاهرا برایش مشكلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود. 20 كیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این كه از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس میزد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولی او با دست آنها را كنار می زند و به راه خود ادامه میدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترك كنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترك نمی كند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترك نكرده و با جدیت مسیر را ادامه میدهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینكه كم شود زیادتر میشود! جان استفن با دست های گره كرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حركت خود به سوی خط پایان ادامه میدهد او هنوز چند كیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او میتواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مكزیكوسیتی غروب میكند و هوا رو به تاریكی میرود.
بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شركت كننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیك میشود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق میكنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از كف زدن حركت میكند و تمام استادیوم را فرامی گیرد نمیدانید چه غوغایی برپا میشود. 40 یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم میشود و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلك هایش را فشار می دهد نفس میگیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حركت میكند. شدت كف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود خبرنگاران در خط پایان تجمع كرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیك و نزدیكتر میشود و از خط پایان میگذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم میبرند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن كرده است انگار نه انگار كه دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او كه دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.
آن شب مكزیكوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حما سه جان، تا صبح نخوابید. جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتیجه بود. او یك لحظه به این فكر نكرد كه نفر آخر است. به این فكر نكرد كه برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی كند. او تصمیم گرفته بود كه این مسیر را طی كند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه كنند ارزشی كه احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت. فردای مسابقه مشخص شد كه جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است
او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری كه پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی كه نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت:" برای شما قابل درك نیست!" و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:" مردم كشورم مرا 5000 مایل تا مكزیكوسیتی نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پایان برسانم."
فیلمی كه از وی ساخته شد
داستان "جان استفن آكواری" از آن پس در میان تمام ورزشكاران سینه به سینه نقل شد
داستان کوتاه
قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت:
مقصد ما خداست . کیست که با ما سفر کند؟
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟
کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.
در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند،اما اینجا ایستگاه آخر نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ، بهشتی شدند .اما اندکی ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همین بود .آن که مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسیددیگر نه قطاری بود و نه مسافری .
بخاطر بسپار همراهی خداوند با انسان مثل نفس کشیدن است.
آرام بی صدا و همیشگی......
داستان کوتاه
بنا به پیش نهاد حکیم بزرگی یک کارگاه فرش بافی در دهکده با مشارکت عموم و سرمایه گذاری عمده از سوی کدخدا ایجاد شد و ده ها نفر از جوانان و خبر گان فرش بافی منطقه در آن مشغول به کار شدند . روزی فرش باف ها نزد حکیم آمدند و گله کردند که کدخدای دهکده با استفاده از نفوذ و سهمی که دارد . پسر نالایق خودش را به سر پرستی کارگاه گمارده است و آنها قصد دارند با کمی کم کاری و بد کار کردن و بی دقتی در کیفیت محصولات تولیدی ,میزان فروش را پایین آوردند تا بی کفایتی پسر کدخدا آشکار شود و کدخدا مجبور به انتخاب سرپرست جدید ی شود
حکیم سری تکان داد و گفت :کدخدا وقتی با وجود اشراف به بی کفایتی پسرش باز هم او را به سر پرستی گمارده به زبان بی زبانی گفته که افت کیفیت محصولات حتی تعطیلی کارگاه برای مهم نیست . شما باید آن قدر خوب و عالی کار کنید که فقط سرپرست های خبره و شایسته , توان و جرات مدیریت کارگاه را در خود پیدا کنند و افراد بی کفایت جرات مدیر شدن را نداشته باشد.
هرگز برای اثبات غلط بودن یک انتخاب از سوی دیگران ,آبرو و اعتبار خودتان را زیر سوال نبرید . وقتی محصول نا مناسب و بدی تولید کنید ,اعتبار کارگاه را برای همیشه زیر سوال برده اید . همان طور که گفتم فقط باید آن قدر سطح کاری و روابط جمعی خود را بالا ببرید و تخصصی کنید که افراد نا لایق اساسا نتوانند بالای سر شما قرار بگیرند!!
چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
هر چه برگم بود و بارم بود
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
هر چه یاد و یادگارم بود
ریخته ست
چون درختی در زمستانم
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم ایا لانه خواهد بست ؟
دیگر ایا زخمه های هیچ پیرایش
با امید روزهای سبز اینده
خواهدم این سوی و آن سو خست ؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم
ریخته دیری ست
هر چه بودم یاد و بودم برگ
یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن
برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن
یاد رنج از دستهای منتظر بردن
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن
ای بهار همچنان تا جاودان در راه
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر
هرگز و هرگز
بربیابان غریب من
منگر و منگر
سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ،خوشتر
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من
همچنان بگذار
تا درود دردناک اندهان ماند سرود من
داستان کوتاه
در گنجینه موزه ای معروف، که با سنگهای مرمر کفپوش شده بود، مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود و مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می آمدند. کسی نبود که این مجسمه را نبیند و لب به تحسین باز نکند.
شبی سنگ مرمری که کفپوش تالار بود با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت: " این منصفانه نیست!! چرا همه روی من پا می گذارند تا تو را تحسین کنند؟!"
مجسمه گفت:" مگر یادت نیست؟! هر دوی ما در یک معدن بودیم. روزی که مجسمه ساز خواست تو را بتراشد، چقدر سر سختی و مقاومت کردی؟!! "
سنگ پاسخ داد:" بله، چون ابزارش به من آسیب می رساند، تحمل آن همه درد و رنج را نداشتم."
مجسمه گفت:" ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواهد از من چیزی بی نظیر یا شاهکار بسازد. و حتما در پی این رنج گنجی هست. پس به وی گفتم: هر چه می خواهی ضربه بزن و بتراش و صیقل بده. درد در کارها و لطمه های ابزارش را به جان خریدم و بیشتر تاب آوردم تا زیباترین شاهکار وی باشم. پس امروز تو نمی توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می گذارند و بی توجه عبور می کنند. رنج و سختیها برای من و تو هدایای خالق مهربان است که ما را به وی تکامل و در خور تحسین شدن هدایت می کند.
خداوند صاعقه ایست که خانه ای را ویران می کند
و دست مردی است که دوباره آن را می سازد!
بايگانی
آمار
-
تاريخ به روز شدن: 09/02/2010
کل بازديدها: 599720
بازديدهای امروز: 986
- بازديدکنندگان اين ماه: 31931
لينكهای مرتبط
کاتگوريها
- ▼ دستنوشته ها و خاطرات
- ▼ مذهبی و امام رضا ( ع )
- ▼ ابومسلم
- ▼ مشهد
- ▼ داستان کوتاه
- ▼ عکس
- ▼ جملات زیبا و اس ام اس
- ▼ جوک و مطالب جالب
- ▼ تاریخی
- ▼ زندگی بهتر
- ▼ اشعار فریدون مشیری
- ▼ اشعار عماد خراسانی
- ▼ اشعار اخوان ثالث
- ▼ اینترنت و اموزش
- ▼ اشعار سهراب سپهری
- ▼ شعر
- ▼ نامه ها و شخصیت ها
- ▼ بازی های فلش
- ▼ ورزشی
- ▼ دانلود فیلم و مستند
- ▼ عجایب!!
- ▼ کلیپ واهنگ های جدید
- ▼ علمی
- ▼ معما
- ▼ رسانه
- ▼ ويدئو، موزيک و فايل (9)
- ▼ ساير صفحات:
- ◊ بازی پنالتی
- ◊ بازی پاروی طلایی
- ◊ بازی ماهی ها
- ◊ بازی گلف
- ◊ بازی گربه
- ◊ بازی تیر اندازی به فراری
- ◊ بازی جالب کاراته
- ◊ بازی جالب بادام زمینی
- ◊ بازی بولینگ
- √ تعداد کل مطالب: 1044
نظر سنجی
نتايج نظر سنجی
| ||||||||||||||















آنلاين: